|
دست
دست را دوست دارم
خدایا صبوری صبوری صبوری عطا کن مرا یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 13:22 | ... |
سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391 | 22:14 | ... |
دلم خواب می خواهد
۹۰۰ ساله اما!
یکشنبه هفتم اسفند 1390 | 16:29 | ... |
و من از تمام آسمان ، باران را می خواهم و از تمام زمین ، یک خیابان را و از تمام تو ، یک دست … که قفل شود در دست من ! آنیتا شاهپوری از اینجا سه شنبه دوم اسفند 1390 | 16:29 | ... |
بازیت میده یه لجظه هیچی نداری و درست یه ثانیه بعد در اوجی ! بازیت میده دنیا! سه شنبه دوم اسفند 1390 | 16:13 | ... |
یحیی پیش از خود همانند نداشت چون:
«ما فرمان نبوت و عقل و هوش و درايت را در كودكى به او داديم» (وَ آتَيْناهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا). «و به او رحمت و محبت (نسبت به بندگان) از سوى خود بخشيديم» (وَ حَناناً مِنْ لَدُنَّا). «و به او پاكى (روح و جان و پاكى عمل) داديم» (وَ زَكاةً). «و او پرهيز كار بود» (وَ كانَ تَقِيًّا). و از آنچه خلاف فرمان پروردگار بود، دورى مىكرد. «او نسبت به پدر و مادرش نيكو كار بود» (وَ بَرًّا بِوالِدَيْهِ) «و جبّار (و متكبر) و عصيانگر نبود» (وَ لَمْ يَكُنْ جَبَّاراً) «او معصيت كار و آلوده به گناه نبود» (عَصِيًّا) «سلام بر او، آن روز كه تولّد يافت، و آن روز كه مىميرد، و آن روز كه زنده بر انگيخته مىشود» (وَ سَلامٌ عَلَيْهِ يَوْمَ وُلِدَ وَ يَوْمَ يَمُوتُ وَ يَوْمَ يُبْعَثُ حَيًّا)
شنبه هشتم بهمن 1390 | 6:50 | ... |
یحيى (عليه السلام ) به طور معجره آسا و خارق العاده براى پدر و مادرش متولد شد، چون پدرش پيرى فرتوت و مادرش زنى نازا بود، و هر دو از فرزنددار شدن ماءيوس بودند، در چنين حالى خداى تعالى يحيى را به ايشان ارزانى داشت ، و يحيى (عليه السلام ) از همان كودكى مشغول عبادت شد خداى تعالى از كودكى او را حكمت داده بود، او تمام عمر را به زهد و انقطاع گذرانيد، و هرگز با زنان نياميخت و هيچ يك از لذائذ دنيا او را از خدا به خود مشغول نساخت . يحيى (عليه السلام ) معاصر عيسى بن مريم (عليهماالسلام ) بود و نبوت او را تصديق كرد و او در ميان قوم خود سيد و شريف بود به طورى كه دلها همه به او توجه مى نمود و به سويش ميل مى كرد، مردم پيرامونش جمع مى شدند، و او ايشان را موعظه مى كرد، و به توبه از گناهان دعوت مى نمود، و به تقوى دستور مى داد تا روزى كه كشته شد. و در قرآن كريم درباره كشته شدنش چيزى نيامده ، ولى در اخبار آمده كه سبب شهادتش اين بود كه زنى زناكار در عهد او مى زيسته و پادشاه بنى اسرائيل مفتون او شد، و با او مراوده كرد يحيى (عليه السلام ) وى را از اين كار نهى مى نمود و ملامتش مى كرد، و چون در قلب پادشاه عظيم و محترم بود لذا پادشاه از اطاعتش ناگزير بود، اين معنا باعث شد كه زن زانيه نسبت به آن جناب كينه توزى كند، از آن به بعد به پادشاه دست نمى داد مگر بعد از آنكه سر يحيى را از بدنش جدا نموده برايش هديه بفرستد، پادشاه نيز چنين كرد آن جناب را به قتل رسانده و سر مقدسش را براى زن زانيه هديه فرستاد. و در بعضى از اخبار ديگر آمده كه سبب قتلش اين بود كه پادشاه عاشق برادرزاده خود شد، و مى خواست با او ازدواج كند يحيى (عليه السلام ) او را نهى مى كرد و مخالفت مى نمود، تا آنكه وقتى همسر برادرش دختر را آن چنان آرايش كرد كه تمام قلب شاه را مسخر كند، با چنين وضعى دخترش را نزد پادشاه فرستاد، و به او گفته بود كه چون خواست از تو كام بگيرد مخالفت كن ، و بگو شرطش اين است كه سر يحيى را برايم حاضر كنى ، او نيز بلادرنگ سر يحيى را از بدن جدا نموده در طشتى طلا گذاشت ، و براى دختر برادر حاضر ساخت . و در روايات ، احاديث بسيارى درباره زهد و عبادت و گريه او از ترس خدا و درباره مواعظ و حكمتهاى او وارد شده . داستان زكريا و يحيى (ع ) در انجيل در انجيل آمده است : در ايام سلطنت هيرودس پادشاه يهوديان ، كاهنى بود به نام زكريا و از فرقه ابيا، همسر او زنى بود از دختران هارون به نام اليصابات اين زن و شوهر هر دو نسبت به خداى تعالى فرمانبردار و هر دو اهل عبادت و عمل به سفارشات رب و احكام او بودند، و در عبادت خدا گوش به ملامتهاى مردم نمى دادند، و از فرزند محروم بودند چون اليصابات زنى نازا بود علاوه بر اينكه عمرى طولانى پشت سر گذاشته بودند. روزى در بينى كه سرگرم كه انت براى فرقه خود بود بر حسب عادت كاهنان قرعه به نامش اصابت كرد كه آن روز بخور دادن هيكل رب (كليسا) را عهده بگيرد، رسم مردم اين بود كه در موقع بخور دادن تمامى نمازگزاران از هيكل بيرون مى آمدند، وقتى زكريا داخل هيكل شد فرشته پروردگار در حالى كه طرف دست راست قربانگاه بخور ايستاده بود برايش ظاهر شد، زكريا از ديدن او وحشت كرد و مضطرب شد فرشته گفت اى زكريا نترس من خواهش تو را و همسرت اليصابات را شنيدم به زودى فرزندى برايت مى آورد و بايد او را يوحنا بنامى ، از ولادت او فرحى و مسرتى به تو دست مى دهد، و بسيارى از ولادت او خوشحال مى شوند، زيرا او در برابر پروردگار مردى عظيم خواهد بود، نه خمرى مى نوشد، و نه مسكرى ، از همان شكم مادر پر از روح القدس به دنيا مى آيد، و بسيارى از بنى اسرائيل را به درگاه رب معبودشان برمى گرداند، پيشاپيش او روح ايليا و نيروى او در حركت است تا دلهاى پدران را به فرزندان و عاصيان را به فكرت ابرار و نيكان برگرداند، تا حزبى مستعد و قوى براى رب فراهم شود، زكريا با فرشته گفت چگونه به اين اطمينان پيدا كنم ؟ چون من مردى سالخورده و همسرم زنى نازا و پير است ، فرشته پاسخش داد كه من جبرئيلم كه همواره در برابر خدا گوش بفرمانم ، خدا مرا فرستاده تا با تو گفتگو كنم ، و تو را به اين مژده نويد دهم ، و تو از همين الان لال مى شوى و تا روزى كه اين فرزند متولد شود نمى توانى با كسى سخن گوئى ، و اين شكنجه به خاطر اين است كه تو كلام مرا كه بزودى صورت مى بندد تصديق ننمودى . مردم بيرون هيكل منتظر آمدن زكريا بودند و از دير كردنش تعجب مى كردند، و وقتى بيرون آمد ديدند كه نمى تواند حرف بزند، فهميدند كه در هيكل خوابش برده ، و خوابى ديده است ، زكريا با اشاره با ايشان حرف مى زد و همچنين ساكت بود. پس از آنكه ايام خدمتش در هيكل تمام شد، و به خانه اش رفت ، چيزى نگذشت كه همسرش اليصابات حامله شد، و مدت پنج ماه خود را پنهان مى كرد، و با خود مى گفت پروردگار من اينطور با من رفتار كرد، و در ايامى كه نظرى به من داشت مرا از عار و ننگ كه در مردم داشتم نجات داد. انجيل سپس مى گويد: مدت حمل اليصابات تمام شد، و پسرى آورد، همسايگان و خويشان وقتى شنيدند كه خدا رحمتش را نسبت به او فراوان كرده با او در مسرت شركت كردند، و در همان روز دلاك آوردند تا او را ختنه كند، و او را به اسم پدرش زكريا ناميدند، ولى مادرش قبول نكرد، و گفت ، نه ، بايد يوحنا ناميده شود، گفتند در ميان قبيله و عشيره تو چنين نامى نيست ، لذا از پدرش زكريا پرسيدند ميل دارد چه اسمى بر او بگذارند، او كه تا آن روز، قادر بر حرف زدن نبود لوحى خواست تا در آن بنويسد لوح را آوردند در آن نوشت يوحنا، همه تعجب كردند، و در همان حال زبان زكريا باز شد، و خداى را شكر گفت ، همسايگان همه و همه دچار دهشت و ترس شدند وهمه عجائبى را كه ديده بودند به يكديگر مى گفتند، تا در تمامى كوههاى يهودى نشين پر شد، و همه در دل مى گفتند تا ببينى عاقبت اين بچه چه باشد، و قطعا دست پروردگار با او است ، چون پدرش زكريا هم پر از روح القدس بود و ادعاى نبوت مى كرد ... و باز در انجيل آمده كه در سال پانزدهم از سلطنت طيباريوس قيصر كه بيلاطس نبطى والى بر يهوديان و هيرودس رئيس بر ربع جليل و فيلبس برادرش رئيس بر ربع ايطوريه و كوره تراخوتينس و ليسانيوس رئيس بر ربع ابليه بودند در ايام رياست حنان و قيافا بر كاهنان كلمه خدا بر يوحنا فرزند زكريا در صحرا صورت گرفت . و به همين مناسبت فرمانى به تمامى شهرهاى پيرامون اردن رسيد كه مردم معموديه توبه و مغفرت گناهان را انجام دهند، و اين قصه در سفر اقوال اشعياى پيغمبر نيز آمده كه : ((آوازى از صحرا بر آمد كه آماده راه خدا باشيد، و راه او را هموار سازيد، بدانيد كه همه بيابانها پر مى شود و همه كوهها و تلها به فرمان در مى آيد، و همه كجى ها راست مى شود، و همه دره ها، راه هموار مى گردد و بشر خلاصى خداى را به چشم مى بيند. و شنيدند كه به مردمى كه براى تعميد از آن بيرون شده بودند مى گفت اى فرزندان افعى ها چه كسى به شما ياد داد كه از غضب آينده فرار كنيد؟ بايد كه ميوه هائى كه سزاوار توبه باشد درست كنيد، و هرگز درباره خود نگوئيد كه ما پدرى چون ابراهيم داريم ، چون به شما مى گويم كه خدا قادر است از اين سنگها فرزندانى براى ابراهيم درست كند، و الان تبر بر ريشه درختان گذاشته شده هر درختى كه بار نمى دهد از ريشه بريده مى شود و در آتش مى سوزد. جمعيت پرسيدند پس چكار كنيم ؟ جواب داد هركس دو دست لباس دارد يك دست آن را به كسى بدهد كه برهنه است ، و همچنين هركس طعام اضافه دارد به كسى بدهد كه ندارد، ماليات بگيران آمدند كه تعميد شوند، پرسيدند اى معلم ما چگونه تعميد كنيم ؟ گفت : بيش از آنچه كه حق شما است نگيريد، لشگريان هم آمدند و پرسيدند ما چه كنيم گف ت شما به كسى ظلم نكنيد و افتراء نبنديد و به مواجب خود اكتفاء كنيد. در همان موقعى كه مردم منتظر و همه در دلهايشان درباره يوحنا فكر مى كردند كه نكند او همان مسيح باشد يوحنا به همه چنين جواب گفت : من شما را به آب تعميد مى دهم ، و ليكن بعد از من كسى نزد شما مى آيد كه از من قوى تر است ، كسى است كه من خود را قابل آن نمى دانم كه بند كفشش را باز كنم ، او به زودى شما را به روح القدس و آتش غسل خواهد داد كه طبقش در دست او است و به زودى خرمن خود را پاكيره كرده گندمها را در انبار خود جمع نموده ، كاه را به آتشى كه هرگز خاموش نشود و به چيرهاى بسيارى ديگر آتش مى زند، و همينطور مردم را موعظه مى كرد و بشارت مى داد. و اما هيرودس رئيس ربع به خاطر اينكه آبرويش در ميان مردم در مساءله هيرود يا همسر برادرش فيلبس و نيز به خاطر شرارت هائى كه داشت به مخاطره افتاده بود، يك خطائى بزرگتر از همه مرتكب شد و آن اين بود كه يوحنا را به زندان افكند. و در انجيل آمده كه هيرودس خودش به دست خود يوحنا را به زندان مى برد و بند بر او مى نهاد و اين كار را به خاطر هيروديا همسر برادرش قيلبس مى كرد، چون خودش با او ازدواج كرده بود، و يوحنا با اين عمل وى مخالفت مى كرد، كه ازدواج تو با همسر برادرت حلال نيست ، و از همين روى هيروديا كينه او را در دل داشت ، مى خواست او را بكشد، نمى توانست ، چون هيرودس از يوحنا حساب مى برد و مى دانست كه او مردى نكوكار و مقدس است ، و همواره او را محافظت مى كرد كلامش را شنيده اعمال بسيارى به جا مى آورد و سخنش را به خوشى مى شنيد تا آنكه روزى چنين اتفاق افتاد كه هيرودس براى جشن ميلادش شامى تهيه كرده ، بزرگان مملكت و افسران ارتش و هزاره هاى لشگر را دعوت كرده بود، موقعى كه همه جمع شده بودند دختر هيروديا وارد شده در مجلس رقصى كرد كه هيرودس و كرسى نشينان او همه خوشحال شدند، شاه بدو گفت : هر چه مى خواهى بخواه تا به تو بدهم و سوگند ياد كرد كه هر چه از من بخواهى مى دهم هر چند نصف مملكتم باشد، دختر برون شده به مادرش بگفت و پرسيد كه چه بخواهم ؟ گفت سر بريده يوحنا معمدان را بخواه ، دختر در همان لحظه و به سرعت نزد شاه رفت و گفت : مى خواهم همين الان سر بريده يوحنا معمدان را در طبقى برايم حاضر كنى ، شاه در اندوه شد، چون از يك سو نمى خواست چنين كارى بكند و از سوى ديگر جلو كرسى نشينان خود سوگند ياد كرده بود و لذا جلادى را فرستاد تا سر از بدن او جدا كرده بياورد، او هم رفت و در زندان سر از بدن يوحنا جدا نموده ، در طبقى گذاشت و آورده نزد دختر نهاد دختر هم آن را به مادرش داد، شاگردان يوحنا چون اين بشنيدند آمدند و بدن بى سر او را برداشته دفن كردند. اين بود آنچه كه در انجيل آمده البته در اناجيل اخبار ديگرى نيز راجع به يحيى (عليه السلام ) است كه از حدود آنچه ما در اينجا آورديم تجاوز نمى كند، خواننده متدبّر و گوهر شناس مى تواند گفته هاى ما را، كه از انجيل ها نقل كرديم ، با آنچه قبلا آورديم تطبيق كند و موارد اختلاف را به دست آورد. جمعه هفتم بهمن 1390 | 8:24 | ... |
قرآن كريم از تاريخ زندگى آن جناب غير از دعاى او در طلب فرزند و استجابت دعايش و تولد فرزندش يحيى چيزى نياورده ، و اين قسمت از زندگى آن جناب را بعد از نقل سرگذشتش با مريم كه چگونه عبادت مى كند و چگونه خدا كرامتها را به او داده نقل كرده است . آرى در اين قسمت فرموده زكريا متكفل امر مريم شد، چون مريم پدرش عمران را از دست داده بود، و چون بزرگ شد از مردم كناره گيرى كرد، و در محرابى كه در مسجد به خود اختصاص داده بود مشغول عبادت شد، و تنها زكريا به او سر مى زد، و هر وقت به محراب او مى رفت مى ديد نزد او رزقى آماده است ، مى پرسيد اين غذا را چه كسى برايت آورده ؟ مى گفت : اين از ناحيه خداى تعالى است كه خداى تعالى به هر كه بخواهد بدون حساب روزى مى دهد. در اينجا طمع زكريا به رحمت خدا تحريك شد، خداى خود را خواند، و از او فرزندى از همسرش درخواست نمود، و ذريه طيبه اى مساءلت كرد، و با اينكه او خودش مردى سالخورده ، و همسرش زنى نازا بود، دعايش مستجاب شد، و در حالى كه در محراب خود به نماز ايستاده بود ملائكه ندايش دادند: اى زكريا خداى تعالى تو را به فرزندى كه اسمش يحيى است بشارت مى دهد، زكريا براى اينكه قلبش اطمينان يابد و بفهمد اين ندا از ناحيه خدا بوده و يا از جاى ديگر، پرسيد پروردگارا آيتى به من بده كه بفهمم اين ندا از تو بود، خطاب آمد آيت و نشانه تو اين است كه سه روز زبانت از تكلم با مردم بسته مى شود، و سه روز جز با اشاره و رمز نمى توانى سخن بگوئى ، و همينطور هم شد، از محراب خود بيرون شده نزد مردم آمد، و به ايشان اشاره كرد كه صبح و شام تسبيح خدا گوئيد، و خدا همسر او را اصلاح نموده يحيى را بزائيد (سوره آل عمران ، آيات 37 - 41، سوره مريم ، آيات 2 - 11، سوره انبياء آيات 89 - 90). قرآن كريم درباره سرانجام و مال امر او و چگونگى درگذشتش چيزى نفرموده ، ولى در اخبار بسيارى از طرق شيعه و سنى آمده كه قومش او را به قتل رساندند، بدين صورت كه وقتى تصميم گرفتند او را بكشند او فرار كرده و به درخت پناهنده شد، درخت شكافته شد و او در داخل درخت قرار گرفته درخت به حال اولش برگشت ، شيطان ايشان را به نهانگاه وى خبر داد، و گفت كه بايد درخت را اره كنيد، ايشان همين كار را كردند و آن جناب را با اره دو نيم نمودند، و به اين وسيله از دنيا رفت . در بعضى از روايات آمده كه سبب كشتن وى اين بود كه او را متهم كردند كه با حضرت مريم عمل منافى عفت انجام داده و از اين راه مريم به عيسى (عليهماالسلام ) حامله شده و دليلشان اين بود كه غير از زكريا كسى به مريم سر نمى زد، جهات ديگرى نيز روايت شده . جمعه هفتم بهمن 1390 | 8:21 | ... |
به نام خداى رحمان و رحيم جمعه هفتم بهمن 1390 | 8:0 | ... |
فَأَلهَمَها فُجُورَها و تقویها, سوره شمس آیه 8 «و به او شر و خیر او را الهام کرد» و أَوحَینا اِلَیهِم فِعل الخَیراتِ سوره انبیاء آیه 73 «و هر کار نیکو را به آنان وحی کردیم» حتی به زنبور عسل وَ اَوحی رَبُّکَ اِلَی النَّحلِ سوره نحل, آیه 68 و پروردگارت بر زنبور عسل وحی کرد از کوه ها و درختان و از داربست هایی که مردم میسازند لانه هایی بگیر و از میوه های شیرین تغذیه کن راه های پروردگارت را مطیعانه طی کن آنگاه از درون آن شربت شیرینی به رنگهای مختلف بیرون آید که در آن شفا مردمانست. و این نشانه قدرت خداست.
پ.ن1: کسی که تو دلت بهت هی میزنه خداست! پ.ن2: منظور از تقوى که از ماده وقایه به معنى نگهدارى است ، این است که انسان خود را از زشتیها و بدیها و آلودگیها و گناهان نگهدارد و برکنار کند پ.ن3: فجور از ماده فجر به معنى شکافتن وسیع است ، و از آنجا که سپیده صبح پرده شب را مى شکافد به آن فجر گفته شده . و نیز از آنجا که ارتکاب گناهان پرده دیانت را مى شکافد به آن فجور اطلاق شده .چهارشنبه پنجم بهمن 1390 | 0:21 | ... |
همه سختی ها روی دوش تو است من تو را دوست دارم با دنیایی دلیل تو مرا دوست داری بدون دلیل
یکشنبه دوم بهمن 1390 | 12:40 | ... |
بدون تو هیچم...
یه سایه توو سایه! یه پیچک رو دیوار! یه شعر بی شاعر! یه عشق بی معشوق! یه کوه بی قلّه! یه دشت بی شیرم! یه تانگوی مفرد! یه پوچی ممتد! قراری کنسل و یه کافهی تعطیل! یه سیگار خیس و یه قهوهی سردم! یه خالیه سرشار! یه تیزی روی رگ! یه تقویم سوخته! یه ساعت بیکار!
رضا یزدانی - بدون تو هیچم - آلبوم ساعت فراموشی جمعه سی ام دی 1390 | 19:6 | ... |
حسین (ع) هنوز مظلوم است چون وقتی خورشید عصر عاشورا غروب کرد! او هم می رود تا سال بعد! تا یاد بعد! پ.ن: نمی دونم این نوشته مال کیه!
امروز به سال ۶۱ هجری قمری فکر می کردم احساس کردم در سال ۱۴۳۳ هجری قمری امام حسین (ع) علی رغم تمام این آدم هایی که در خیابان هایند، تنها تر است!
سه شنبه پانزدهم آذر 1390 | 15:10 | ... |
![]() مثل گل بنفشه شدم! حتی زیر برف زنده! پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390 | 11:37 | ... |
دلتنگی خوشة انگور سیاه است لگدکوبش کن لگدکوبش کن بگذار ساعتی سربسته بماند مستت میکند اندوه. شمس لنگرودی دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 | 17:12 | ... |
وقتی احساس دلتنگی می کنم ! تنها راه رفتن است که به مذاقم خوش می آید!!! من این روزها کیلومترها راه رفتم اما نمی دانم چرا این دل بی صاحب باز نمی شود! یکشنبه یکم آبان 1390 | 8:40 | ... |
تنهایم نمی گذاری حتی وقتی بدم! شکر... دوشنبه سیزدهم تیر 1390 | 13:17 | ... |
دلم برای خودم
برای تو برای تمام دختران! و برای دختری که مسئول حراست دانشگاه می گفت توی چاله افتاده می سوزد!!! دلم برای چشمان مردمم می سوزد که راست راست دروغ تحویل می گیرند و باید سکوت کنند!! دلم می سوزد و سخت درد می کند!! شنبه بیست و یکم خرداد 1390 | 9:49 | ... |
دستهایم مجسمه های گلی خشکند!!!
خدای من!
کی روح می دمی بر این تن مرده!!
سه شنبه دهم خرداد 1390 | 0:11 | ... |
این روزها مثل مورچه ای ام که داره دونه شو می کشه !!!
یه وقتایی تو سراشیبی ...یه وقتایی تو سربلندی...یه وقت در برابر باد مخالف ...یه وقت در جهت باد موافق
سه شنبه سوم خرداد 1390 | 15:13 | ... |
اساتید سبیل به سبیل نشستن دور یک میز گرد و تو روی یه صندلی جلوی در و درست مقابل استاد پیشکسوت می شینی و سئوال پشت سئوال واسه کاری که نکردی!!!
پ.ن: امروز دفاع پروپوزال داشتم و همه چیز خوب بود. چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390 | 15:49 | ... |
یه بار دیگه زمین دور خورشیدش گشت و
تازه شد... خوش به حال زمین ! خدایا برای تمام انسانها امسال عیدی خورشید می خواهم! یکشنبه بیست و دوم اسفند 1389 | 20:18 | ... |
گاهی گمان نمیکنی و می شود
گاهی نمی شود که نمی شود گاهی هزار دوره دعا بی اجابتست گاهی نگفته قرعه به نام تو می شود گاهی گدای گدایی و بخت نیست گاهی تمام شهر گدای تو میشود . . .
از اینجا یکشنبه پانزدهم اسفند 1389 | 9:56 | ... |
مندیگهخیلیخستهشدمخدا!!!
شنبه چهاردهم اسفند 1389 | 22:13 | ... |
خدایا شکرت!!
دوشنبه نهم اسفند 1389 | 14:46 | ... |
به اندازه ای که بتونم ببینم بخار پنجره اتوبوس با دستام پاک کردم... و به این فکر میکردم که حتی اگر یک صندلی از اتاق کم بشه جای خالی ش حس میشه چه برسه به انسان!!!! داره بارون میاد... همون هوایی که دوست دارم شنبه بیست و سوم بهمن 1389 | 8:39 | ... |
یکشنبه بیست و ششم دی 1389 | 22:27 | ... |
دیدن یک آشنا ، یک دوست یا یک همکلاسی بعد 10 یا 15 سال قدرت عجیبی در شادی آدم داره !اینو امروز تجربه کردم!فکرشو بکن توی اتوبوس نشستی و حال و هوای خودتی که یه کسی سوار اتوبوس شه که چهره ش همون فروغی رو داره که یه دوست یا آشنا واست داره و باعث بشه بین همه آدمایی که مقابلت می بینی بیشتر از همه جذبت کنه! بعد که بهش بیشترو بیشتر نگاه می کنی می شناسیش ...اونم تورو می شناسه و .......... بذار دیگه چیزی نگم خودت میدونی چه لذتی داره!! واقعا لحظه دوست داشتنیه خصوصا اگه بدونی دوستت پیشرفت کرده و مشغوله و هنوز هم می خنده مثل بچگی هامون...مامان دوتا بچه ست و از این حرفا....
شنبه بیست و پنجم دی 1389 | 22:46 | ... |
این روزها روزهای امتحانن!! اما نه مثل گذشته ها ۲ هفته امتحان بدون نفس کش!! فقط ۲ امتحان دارم ! امروز برف اومد ... برفی که نشست و همه جارو سفید کرد و باعث شد بعد مدتها تو خونه ما رادیو (با رسانه های ملی قهریم !) روشن بشه ! اما هیچ مدرسه ای تعطیل نشد!!پنجره اتاق من در فاصله نچندان دور به پارک ختم میشه دیدن بچه هایی که در ضمن رفتن به مدرسه برف بازی میکنن باعث میشه حس شیطنتم قلقلکم بده!!( اصلا دوست ندارم برگردم به مدرسه ! خصوصا مدرسه یی که ما می رفتیم با نظام دیکتاتوری که داشت!)من که بچه بودم روزهای برفی بیشتر هوس مدرسه رفتن داشتم تا روزهای آفتابی و گرم !! همین طور که از پنجره بیرون نگاه می کردم فکر کردم چقدر شادی های به ظاهر کوچک مهم و بزرگند و اغلب به چشم نمی آیند!!
پ.ن ۱ : مدتیه دارم خودمو عادت میدم به کتاب خودن مداوم! به اینکه حتی شده چند خط قبل خواب کتاب بخونم احساس خوبی بهم میده ... مثل یک آرامش نباتی! پ.ن ۲: دلم برای روز آفتابی اما برفی تنگ شده بود! یک روز سرد آفتابی!
دوشنبه بیستم دی 1389 | 23:15 | ... |
نوش دارو باشی اگر برایم خوب است! نه اما بعد مرگم ! سه شنبه چهاردهم دی 1389 | 11:1 | ... |
|
||
| .: طراحی قالب وبلاگ : نایت اسکین :. |